آبی آسمان من..فرزندانم

لحظه نگاری

قصه های صدرایی

پسر مامان سلام.خوبی گل مامان؟آفرین که می خوابی و میذاری مامی یه کم واسه خودش وب گردی کنه و به دوستاش سر بزنه و برات بنویسه.از صبح که نبودم حالام خونه شهر شام شده و میشه گفت جای سوزن انداختن نیست.ولی من حوصله ی جمع و جور کردن ندارم و دلم می خواد برات بنویسم.بعدا اگه خدا خواست یه سروسامونی به اوضاع خونه میدم.فقط خدا کنه سر و کله ی کسی پیدا نشه که دیگه ....ولش کن پسرم بگذریم.میدونی از دیشب وقت خواب قضیه بر عکس شده و تو برای من قصه میگی.اونم چه قصه هایی گه خودتم با شنیدنش ریسه میری.فدای خنده هات.چند تایی از قصه هاتو مینویسم که مامانا ببینن چه پسر قصه گویی دارم مــــــــــــــن. قصه ی ماشین: یه روز صدرا با ماشین خال خالیش بازی می کرد یه...
3 مهر 1392

بهانه و قصه

  سلام پسرم.این روزا خیلی سرم شلوغه.کم کم مدرسه ها شروع میشه.  هر چند میشه گفت مامانت همه ی تابستونو هم درگیر مدرسه رفتن بود.شرمندم پسرم شغلم این طورایجاب میکنه که نباشم.میدونم که دوست نداری تنهات بذارم،ولی ناچارم!امسال هم این  پستو دارم.ولی سال بعد قول میدم فقط تدریس برمیدارم تا بیشتر پیش تو و کیانا باشم. امروز روز خوبیو شروع نکردی.فکر کنم دوباره سرما خوردی و مدام بهانه می گیری. یکی از نمونه های بهانه گیریهات:آب می خوام.بهت آب دادم.(خیابون بودیم)همه ی آب  بطریو  خالی کردی کف خیابون.بعد دوباره گفتی:چرا آبا رو ریختم ؟حالا چیکار کنم؟دوباره بهت آب دادم.گفتی:نمی خوام آب بخورم....
22 شهريور 1392
1