آبی آسمان من..فرزندانم

لحظه نگاری

من خیلی....

سلام و وقت بخیر کیانا جون و صدرا جون سلام.خوبید مادر؟؟؟ راستش دوست جونیها پریروز یه اتفاقی افتاد و پسریم یه حرفی بهم زد که دلم نیومد امروز پست نذارم من روز یک شنبه صبح ساعت 8.5 صدرا رو بردم مهد و چون شیفت ظهر بودم ساعت 11.5 هم رفتم مدرسه و باز چون عصر جلسه داشتم از ساعت 5 تا 8.5 شب هم رفتم جلسه این شد که ساعت 8.45 دقیقه رسیدم خونه و بعد ازظهر مامان جونم پیش بچه ها بود که تنها نباشن.اما همین که اومدم خونه اول پسرم هدیه شو که فرشته مهربون آورده بود نشونم داد و بعد گفت:مامان گوشتو بیار یه چیزی بهت بگم...منم گوشمو نزدیک پسری آوردم و پسرم گفت: مامان!من دلم برات تنگ شده بود...من امروز خیلی بی مامان بودم.... جیگرم آتیش گرفت حتی الان هم که دارم م...
25 آذر 1393

بازی....

سلام به دوستان همیشه همراه من یه سلام هم مخصوص کیانایی و صدرایی که هنوز در خواب ناز تشریف دارن و خونه ساکته وای صدای پسری اومد که میگه:مــــامـــــــــــــــــــــــــــان....بیدار شد دیگه کیانایی هم اومد و بچم بس که درسخونه نشست پای مشق و درسش دوستان گلم شروع نوشتن این مطلب ساعت 8.5 صبحه...حالا کی تموم بشه و ارسالش کنم خدا میدونه پس فعلا بریم برای صبحانه تا بعد... سلام دوباره.ساعت 4.20 بعدازظهره و صدرا جانمان خوابیده و من اومدم خب بریم سر اصل مطلب:دیروز پسری خان ما از صبح به فکر بازی با اسباب بازیهای قدیمی افتاده بود.اسباب بازیهایی که میشه گفت مدتهاست کاری به کارشون نداشته و بعضا اسباب بازی هم نیستند چند روز پیش هم چون تو مهد لگو با...
22 آذر 1393

امید!!!!!!!

سلام به دوستان گلم و بچه جونهای خودم تازگیها علاقه ی عجیبی پیدا کردم به عکاسی از طبیعت و شکار لحظه ها سالها بود که این حسو به این شکل نداشتم ولی فکر کنم از اونجایی که درگیری و مشکلات بچه ها کمتر شده و وقتم آزادتره و فکرم هم راحت تر این حس قدیمی اومده سراغم حیف دوربینم مشکل پیدا کرده و گرنه عکسهایی خلق میکردم که بیا و ببین خلاصه ظهر جمعه بود که رفتم توی حیاط و یهو چشمم افتاد به آخرین برگی که روی درختمون مونده بود.یاد اون فیلم قدیمی افتادم که بچگیهام دیده بودم.فصل پاییز بود.یه پسر بچه هم بود که مریض شده بود و امیدی نداشت که بتونه با بیماری بجنگه و خوب بشه.از پنجره ی اتاقش به بیرون نیگاه میکرد و میدید که برگهای پاییزی تند و تند در حا...
18 آذر 1393

سلام.....

سلام به همه ی دوستان خوبم و خواننده های خاموشم من نمیدونم چرا خوانندگان خاموش ما رخ نمی نمایند؟؟؟؟بابا یه کامنتی،رد پایی بذارین از خودتون!!!چی میشه مگه؟؟؟واقعا از شوخی گذشته همینکه آپ میشیم آمار بازدیدمون میره بالای 100 ولی کامنتامون همون دوست جونیهایی هستن که همیشه با هم در ارتباطیم.البته بگم ها منظورم این نیست که ما عقده ای و کامنت ندیده ایم ولی بد نیست گاهی از خودتون یه نشونه ای بذارین. خب و اما بگم که متاسفانه سرفه های پسری که تموم نشده بماند،دخملیمان هم سرفه می کنه اونم از نوع دردآور دکتر میگه هر دو آلرژی دارن و بگردین ببینین به چی؟؟؟ فعلا که میخوام برم سراغ داروهای گیاهی و آویشن و... یه مشکل دیگرمونم تبخال شدیدیه که من دچارش شدم و کل ...
14 آذر 1393

کودک درون....

سلام دوستان خوبم و نازگلهای دوست داشتنیم کیانا و صدرا.مدتها پیش شاید یک سال قبل چشمم به بریده روزنامه ای افتاد با عنوان کودک درون.همون موقع تصمیم گرفتم این نوشته رو تایپ کنم و بذارم تو یه پست جدید.موفق نشدم تا چند روز پیش که دوباره پیداش کردم.امروز تصمیم گرفتم تایپش کنم و تقدیم کنم به شما دوستان خوبم و فرزندانم وقتی که بزرگ شدند و یادشون رفت که بچه بودن.پس  با دقت بخونیدش. کودک درون در علم روانشناسی جنبه کودک گونه وجود انسان است.در حقیقت بخشی است که هنوز میتواند از اتفاقات جالب،حتی بسیار کوچک،لذت ببرد و شاد شود.از دیدن یک پروانه،گلهای رنگارنگ،شناور بودن ابرها در آسمان آبی یا بازی کردن در کنار یک دوست میتواند شاد شود.کود...
9 آذر 1393

درس خوندن و درس پرسیدن پسری....

سلام به دوستان عزیزم و سلام به دخملی و پسری خودم امیدوارم حال همه تون خوب و خوش باشه و آرامش و سلامتی حاکم بر زندگیتون. و اما اندر احوالات این چند روزه ی ما اولا که سرمون در محل کار به شدت شلوغ بوده و هست.وضعیت رسیدگی به کارهای خونه کمی آشفته ست. مهمونی داشتیم و کمی درگیر و خواهریمونم به سلامتی رفتن شهر خودشون و دیگه هستی جون و هلیا جونی نیستن که بریم خونشون و بچه ها گیس کشی و دعوا داشته باشن و ما همش بگیم بعله صدرایی هم میره مهد و خنده داره که گاهی شیفت ظهر که هستم و دیرتر میبرمش میاد میگه:مامان یه سوال دارم....چرا منو نمیبری مهدم؟؟؟؟و منم خندم میگیره و یاد کیانایی می افتم که باید به زور میبردمش و مقایسه اش میکنم با صدرا خان که عجیب علاق...
2 آذر 1393

چقــــــــــدر زود دیر میشود....

سلام.چند دقیقه قبل با دیدن کامنت دوست خوبم متوجه شدم مرتضی پاشایی خواننده ی محبوب کشورمون بعد از جدال یکساله با بیماری سرطان دار فانی رو بدرود گفت.مرگ این هنرمند توانا رو به همه ی دوستداران موسیقی و هنر تسلیت میگم.و امانکته و تلنگری که این وسط وجود داره اینه که:چقدر زود دیر میشود.کاش قدر تک تک لحظات با هم بودنمون رو بدونیم و در گذر از سختیها و مشکلات زندگی یاور حقیقی یکدیگر باشیم.روحش شاد و یادش گرامی. ...
23 آبان 1393

صدرا و تکالیفش و....

سلام به دوستان گل و کم پیدای خودم و سلام به عزیزای دلم کیانا و صدرا بله این روزها دوستای من یا مسافرت تشریف دارن یا سرشون شلوغه و مثل صدرا جان تکلیف دارن یا یهو تصمیم گرفتن ننویسن و یا حوصله ی آپ کردن ندارن و اینجاست که منم تنها موندم و کم بازدید شدم و نظرم اصلا ندارم و خلاصه خودمم و خودم اما دیدیم اینجوری نمیشه و بهتره یه پست بذاریم تا دوستان وقتی حوصله دار شدن یه پست جدید باشه که بخونن و باز دیدیم یکی از بهترین پستهای فعلی میتونه تکالیف صدرایی باشه که بچم با تلاش فراوان و زیر نظر بزرگتر خونمون یعنی  کیانایی با دقت انجامشون میده بله تا به حال 6 کاربرگ توسط جناب صدرا حل شده که البته  حل4 کاربرگ اولیه که با هم به پسری داده شده بود ...
22 آبان 1393

برای مریم جون....

و اما مریم عزیزم خواهرزاده ی خوب و مهربانم،تویی که همانند نامت پاک و معصوم و بی آلایشی..از صمیم قلبم تولدت را در بیستمین روز از آبانماه تبریک میگویم و بهترینها را برایت در امروز و فرداها آرزومندم.خوب من،با اینکه چندین بهار از سالروز آمدنت به این دنیا گذشته اما هنوز خاطره ی تولدت را به یاد دارم و احساسی که از آمدنت در وجودمان برانگیخته شد برایم زنده و پویاست.مهربانم امید که همواره سلامت و شاداب باشی و در پناه حق موفق و پیروز.بار دیگر با تقدیم هزاران گل یاسمن و میخک به تو خواهرزاده ی عزیزم،می گویم...تولدت مبارک. برای میلاد تو...... ...
20 آبان 1393