X

آبی آسمان من..فرزندانم

لحظه نگاری

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

مادری هستم مثل تمام مادرانی که دلشان به عشق فرزندانشان می تپد.می نویسم برای دو ستاره ی آسمان زندگیم کیانا و صدرا.

موضوعات

دل نوشته

خاطرات

عکس نوشت

شعر

قصه

باید بدانیم

غذاهای کودکانه

معرفی کتاب

پیوند ها

عکس قشنگ

دختر بهار ღ پسر تابستان

ریاضی سخت کوشان

ایراندخت..

نی نی سایت

آریا جون

وب سایت تخصصی کودکان

نوشته های یک آموزگار(همکاری مهربان)

آنیتا جون

مامان ایدا جون

وب زیبای زنده اندیش

کد موزیک برای وب

دخملی شکلک

مامان روان شناس

ماهک

مامان محمدمتین جون

مامان مائده و مهشید جون

زهرا جون عمه آقا سروش

مرآت

ناناز جون

هانی شف

همه چیز

شکلک های متحرک

آشپزیهای مامانم....

رنگارنگ

از آ تا ی

آشپزی!!!

آشپزی....

همه چی آرومه...

هستی جون

وروجک کوهنورد

کیانا جون فرشته ی خونمون

مامان فریبا

سفیران سبز

چی نپوشیم....

بانو

مطالب اخير

دخترم...

یه پست تابستانه....

گالری گوشی من!!!

از نگاه دوربین من...

درود و دو صد بدرود...

سلام....

تولد به روایت تصویر...

تولدت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک عزیزم...

عزیزم دوستت دارم...تولدت مبارک

فقط سلام...

مرغ حشق یا حناری!!!

سلامی به زیبایی تقارن دهها!!!!

پسرک پرحاشیه....

برای کیانا جون!!!

گاهی یک هفته هم یک عمرمیشود....

بلا به دور...

روزها از پی هم....

ما هم اومدیم جشنواره!!!!

نبض زندگی به روایت تصویر...

ز مثل زندگی...

فرشته های زندگیم

کیانا جونم در 2 ماهگیمحبت

کیانا

صدرا جونم در همون دو ماهگیچشمکمحبت

صدرا

ماچ ماچماچ

می نویسم برایتان،برای شما گلهای زیبا و شاداب باغ زندگیم.برای شما می نویسم که

امیدهای  من هستید.برای شما که هر وقت به چشمانتان می نگرم معصومیت کودکی در نگاه

زیبایتان موج می زند.

دخترم،کیانا جان برای تو می نویسم، به امید موفقیت های بیشتر در زندگیت.

پسرم، صدرای عزیزم، برای تو می نویسم با آرزوی بهترین ها برایت.

همواره دوستتان دارم و خواهم داشت.

 ماچماچماچ

 

بعدها نوشت:امروز آهنگ دوست دارم زندگیو گوش کردم.....آره عزیزانم من دوست دارم زندگیو به خاطر

وجود شما ستاره های آسمانم....دوستتون دارم و شما بهانه ی من هستید برای زندگی....

بوسبوسبوس

خیلی بعدها نوشت....چشمک

وبلاگ اول کیانا جون:دلنوشته هایی به رنگ ادبیات

وبلاگ دوم کیانا جون:رویای من

موضوع :

سه شنبه 23 تير 1394 |

دخترم...

دختر عزیزم،کیانای مهربونم روزت مبارکبوسجشنبوسبغل

موضوع : عکس نوشت

پنجشنبه 14 مرداد 1395 |

یه پست تابستانه....



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

سلام دوستان گلم.پست رمزدار من با همون رمز قبلی باز میشه...سپاس



ادامه مطلب

موضوع : دل نوشته, عکس نوشت

شنبه 12 تير 1395 |

گالری گوشی من!!!

سلام و صد سلام.فعلا این چند تا عکسو میذارم که بگم هنوز زنده امقه قههبعد باز میام حسابی مینگارممتنظر


 

موضوع : عکس نوشت

دوشنبه 3 خرداد 1395 |

از نگاه دوربین من...


ادامه مطلب

موضوع : عکس نوشت

سه شنبه 7 ارديبهشت 1395 |

درود و دو صد بدرود...

سلام و روز همه خوش و خرم.سلام به تک تک دوست جونیای خودم در نی نی وبلاگ.سلام به خواننده های خاموش و روشن وبلاگمون.و یه سلام مخصوص به کیانایی و صدرایی مامان.پس دوباره میگم....دوستان گلم سلاممحبت

راستش نیومدن به وب این روزها خیلی مد شده البته دلایلش زیاده و فقط نمیشه تلگرامو مقصر دونست.ولی در کل گرفتاریهای من که واقعا زیاده و حقیقتا فرصتی پیش نمیاد مثل قدیما که هی بیام و پست بذارم و پشت سر هم آنلاین باشم.از طرفی فک میکنم بزرگ شدن بچه ها هم مزید بر علت باشه.. هرچند شیرین کاریهایی هنوز هم هست و خواهد بود اما خب تکراری هم میشههیسچشمکو همه ی این عوامل دست به دست هم میدن تا حضور کمرنگ تر و کم رنگ تر بشه.باز هم جای شکرش باقیه که هنوز کاملا نامریی نشدیمخندهو اما فک میکنم صحبت از همه ی این روزهای گذشته با به تصویر کشیدن عکسها خیلی ساده تر و گویاتر باشه پس میرم سر اصل مطلب و عکسها.فقط قبل از اون یکی دو تا از خاطرات صدراجونو بگم.

اول از همه اشاره کنم به دیروز....پسر من دیروز واسه اولین بار یکی از همکلاسیهاشو که مدتها رو اعصابش بود رو کتک زدهجشنتو رو خدا نگید عجب مامانی!!!آخه صدرا فقط حرص میخورد از دست این بچه ها و چون به شدت تابع قوانین و مقرراته تا به حال تو این دو سال دست روی هیچ بچه ای بلند نکرده بود تا اینکه دیروز وقتی این پسر بچه که به قول صدرا یک نفر قبل از پارسا .ع هستشخنده(چون تو کلاس همه شماره دارن اسم این بچه یادش نبود و فقط میدونست شمارش یک نفر قبل از پارساست)برچسب صدرا رو پاره میکنه،صدرا که میبینه خاله ها دو رو بر نیستند از یقه پسر بچه میگیره و به قول خودش چند بار جلو و عقب میبردش و پرتش میکنه رو زمینخندونکو چنان با آب و تاب این خاطره رو واسه ما تعریف میکرد که بیا و ببینخندهناگفته نمونه که ما نکات ایمنیو واسه پسری توضیح دادیم و اینکه باید مراقب باشه و سر بچه ها نباید به جایی بخوره و .....ولی چون تونسته بود حقشو بگیره خوشحالیمبغل

تازگیها باز سوالات خداشناسیش دوباره شروع شده...مثلا میپرسه مامان الله اکبر!!!یعنی چی؟میگم یعنی خدا خیلی بزرگ و قویه.بلافاصله میگه:اِ...یعنی چند سالشه خدا؟؟؟؟یا میگه یه امامی بوده مامان!!!عصاشو تو بیابون مینداخته تبدیل به اژدها میشده!!!!اون کی بوده مامان؟؟؟من:حضرت موسی...خب مگه میشه؟؟؟میگم آره پسرم اگه خدا بخواد همه چی انجام میشه.باز میگه اینا همش تو قصه هاس مامان مگه خودت نگفتی!!!!(اشاره به کارتونهاش میکنه و اینکه میخواد کارهای اونا رو انجام بده و من بهش میگم اینا همش قصه س.)خلاصه الان یادم نمیاد بقیه سوالاتشو ولی خوب بلده بپیچوندمخندونک

امروز صبح میگه مامان!!من صندلی جلوی ماشین بشینم.بهش میگم نه پسرم تو دفترچه ماشین نوشته حتی کیانا هم نباید بیاد جلو بشینه (منظورم سن و سال کیانا بود)یهو برگشته میگه:هان!!!!مگه اونا از کجا کیانا رو میشناختن؟؟؟قه قهه

شعر خوندناشم که بچم بیسته بیسته....دیشب سرود ملی واسمون خونده یه جاش من و کیانا نتونستیم خودمونو کنترل کنیم و زدیم زیر خنده....بچمم ناراحت شد و دیگه واسمون نخوندغمگینآخه با آب و تاب و آهنگ میخوند:بهمــــــــــــــــــن...تههِ (بر وزن فر بخونین) ایمان ماستچشمک

خب از کیانا جونی هم بگیم که کماکان مشغول کلاسها و مدرسه و امتحاناتشه و پنجمی شده دخترمون و درس و مشقش سنگینه.حسابی وقتی بینشون شکرآب بشه همو میزنن و دیگه دخملم رحم و مهربونیش کم شده و داداششو میچلونه.البته صدرا اصلا بی تقصیر نیست و حرف اولو تو دعواها میزنه و آتیش بیار معرکه س.ولی کیانایی هم کم نمیارهعینکخندونک

یه نکته ی دیگه هم بگم و اونم اینکه دیروز پسری برگشته میگه مامان:بله پسرم!!!میدونی!!!کتاب بدترین دوست ماستشیطانخندونکمیگم نه پسرم بهترین دوست ماست.میگه خب چه دوستیه اینقدر مشقاش سخته!!!آخه پسر نیمه اولی من بچه آخر شهریوره و من فک میکنم واقعا واسه این بچه ها یه خورده مشق و درس زوده و هنوزم معتقدم کاش صدرا هم مثل کیانا نیمه دومی میشد و سال بعد مدرسه نمیرفت.چون زود خسته میشه و تمرین یه خورده مشکل باشه و دقت زیادی بخواد حوصلش سر میره.یعنی خدا بخیر کنه..... سال دیگه من چه وکنمترسوخطاگریه

خب دیگه عزیزان!!!بریم سراغ عکسهامحبتمحبتمحبتمحبت

صدرا


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات, عکس نوشت

دوشنبه 21 دی 1394 |

سلام....

سلام به همه ی دوستان گلم و سلام به کیانا جون و صدرا جونم.امیدوارم مثل همیشه حال همه خوب و خوش و سلامت باشهمحبتو اما این روزها فاصله ها خیلی خیلی زیاد شده حداقل در مورد ما که متاسفانه اینجوریه...دید و بازدیدها منوط شده به دیدن هفته ای یه بار مامان باباها...خواهر برادرا رو هم مگه خونه مامی جان ببینیم وگرنه که....تلفن و تلگرام و شبکه های مجازی سر جای خودش ولی هیچ کدوم جای دیدنها رو نمیگیره اما نمیدونم وقت کمه یا حوصله یا پرمشغله شدنمون.به هر حال امروز بعدازظهر مثل خیلی از روزهای دیگه با وجود خستگی کار و بیدار شدنهای صبح زود خواب به چشمام نیومد که نیومد و دلم عجیب هوس اومدن به اینجا رو کرد.یاد روزهای اول ساخت وبلاگم افتادم که چقدر شوق و ذوق داشتم از اینکه پست بنویسم و مهمتر پستم خونده بشه و وبلاگم بازدید کننده داشته باشه و خلاصه حسابی واسه اومدن و نشستن پشت کامپیوتر لحظه شماری میکردم....بعد از یه مدتی نظرهای زیاد ملاک نبود برام یا آمار بازدید کننده ها...با چند نفر از مامانهای گل دوست شده بودم و فقط منتظر دیدن اسم اونا توی کامنتهام بودم و از نبودنشون نگران میشدم و با خوشحالیهاشون شاد و با دل نگرونیهاشون نگرون.کم کم تلگرام روی گوشیم نصب شد دسترسی به دنیای مجازی در همه حالتها امکانپذیر شد...داخل ماشین...وقت غذا پختن و تو آشپزخونه...روی مبل و پای تلویزیون...وقت خواب و اول بیداری....خلاصه هی خودمو گول میزدم که نه بابا اعتیاد چیه؟؟؟من واسه سرگرمی میرم تلگرام...کوتاهم میرم ده دقیقه ای میرم و خاموشش میکنم ولی نه!!!!!شبکه ی مجازی شد پای ثابت لحظات من.گروههای مفید ولی با حجم بالای مطالب...خیلی وقتها نخونده ردشون میکنم ولی گاهی هم عجیب وقت میذارم براشون.تو  محل کار اصلا....چون نه فرصت میشه و نه کاری وجدانیه.. اما با بازگشت به خونه داده تلفن همراه روشن میشه و تا شب قبل از خواب حداقل ده بیست بار گوشی میاد دستمو و میره تو کشو.این یه اعتراف نامه ست.اعتراف به اعتیاد و اعتراف به اینکه من هم معتاد شدم.

جالبه!!!!همیشه قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن یه مطلب فک میکنم یه جور دیگه مطلبو جمعش میکنم ولی وقتی تموم میشه میبینم اصلا اون چیزی نبوده که من میخواستم بنویسم....ولی حالا این پست اینجوری شد.آره ریحانه جونم با خوندن نظر تو این پست مسیرش تغییر کرد.امیدوارم بتونم کمی حداقل کمی به خودم بیام و از فضای مجازی خارج بشم و قبل از اینکه فرصت دیدن حقایقو از دست بدم به فکر لذت بردن از همه چیز باشم.دوستان خوبم دوستتون دارم و مثل همیشه بهترین بهترینها رو از خدای بزرگ براتون خواهانم.موفق باشید و پر از نشاط و حس خوب دوست داشتن.بوس

روستای مادری.....مراسم رب پزونچشمکمهر 94 که عجیب چند روزی زمستون شدسکوت

صدرا

اولین روز مهرماه 94.صدرای من در لباس فرم پیش دبستانی 2بغل

صدرا

خواب آلودگی تو چشمای صدرا جون بیداد میکنهچشمکساعت 6.30 صبح روز چهارشنبه 1 مهرمحبت

کیانا و صدرا

صدرا و کیانا

دخملی به نام صدراخندونکمحبتبوس

صدرا

کیانا در فاصله چند متری از شتری که خودش اومد پیشمونخندهترسو

کیانا

گاومون تو روستاقه قههالبته ما که گاو نداریم وا....خنده

گاو

صدرا و کادوی مهد کودک که البته یه هفته ای به لطف باز و بسته شدنهای متعدد توسط صدرا خان،به دیار باقی شتافتمتفکر

صدرا

و در پایان دلارام باشید و باز هم شادمانبوسمحبتبوس

اگه دوست داشتین یه سر کوچولو اینجا بزنید.آخر پستو میگمچشمک

موضوع : دل نوشته, عکس نوشت

يکشنبه 8 آذر 1394 |

تولد به روایت تصویر...



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

سلام.دوستان عزیزم رمز همون رمز قبلیست.شادمانی و نشاط شما آرزوی قلبی منه.هر روزتان همواره آرام باد و خوش.



ادامه مطلب

موضوع : خاطرات, عکس نوشت

يکشنبه 3 آبان 1394 |

تولدت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک عزیزم...

سلام به همه.عیدتون مبارکمحبت

دخترم سلام.کیانای عزیزم سلام.گلم،نمیدونی چقدر شرمنده ات شدم که نتونستم بیام و برات پست تولد بذارم....خوشگل مامان خودت شاهد موقعیت فعلی و مشغولیتهای من هستی و میدونم درک میکنی که مامان،با تمام وجود دوست داشت برات پست مخصوص بذاره و نتونست.پس همین حالا برای صدمین بار میگم:تولدت مباررررررکجشنجشنجشن

به هر حال عزیز مامان 11 سال از تولدت و حضورت در این دنیا گذشت.کیانای من،تو دقیقا در روز جمعه 10 مهر 1383 ساعت 14.30 پا به هستی نهادی و دیروز بعد از 11 سال دوباره تولدت شد روزجمعه...11 سال پیش تولدت مصادف شد با نیمه شعبان و دیروز تولدت مصادف شد با عید غدیر.عجب تقارنهای زیبایی...تشویق

به هر حال عزیزم الان که دارم این پستو مینویسم همه شما خواب هستید و نیم ساعت دیگه کم کم بیدار باشه و باید همه راهی مدرسه هامون بشیم.واسه همین فقط اومدم برات بنویسم که بدونی برام مهمی و ان شاءا...در اولین فرصت پست تولدتو کامل میکنم با عکسهای خوشگلت.پس دخملی گلم منو ببخش و بدون مامان برات بهترین بهترین آرزوها رو داره و امید که سالهای سال با سلامتی و نشاط تولدتو جشن بگیری.فدای تو مامان مرضیه.

پی نوشت:مامان یسنای عزیزم نمیدونی چقدر خوشحال شدم وقتی پیام تبریک تولدتو دیدم.امیدوارم همیشه سلامت و شادمان باشی و تولدهای یسناجونو با خوشحالی و سلامتی جشن بگیریبوسمحبتبغل

کیانا

پی نوشتی تقدیم به دوستان خوبممحبت

دوستان مهربون و گلم در دنیای مجازی و دنیای فاصله های هر چند دور ولی بسیار نزدیک،من از تک تک شما خوبان که با وجود کم پیدا بودن و نبودن من هنوز هم نسبت به من و بچه ها لطف دارید و با اومدنتون و پرس و جوی حال و احوال انرژی فوق العاده به من میبخشید،تشکر میکنم و آرزوی بهترین بهترینها رو واستون دارم.ممنونم و یاد شما همیشه در قلب و ذهن من باقی خواهد ماند.من به زودی میام فقط کمی فرصت لازم دارم ولی اومدنم به حول و قوه الهی قطعیهمحبتبوسبغلبای بای

موضوع : دل نوشته

شنبه 11 مهر 1394 |

عزیزم دوستت دارم...تولدت مبارک

سلام به همه دوستان گلم....

پسر گلم عزیز دل مامان سلام.خوبی عزیزم؟الان که در حال خوندن این پستی چه احساسی داری گلم؟فدای تو بشم من... خداوند بزرگ لطفشو شامل حالم کرد که باشم و از تولد 5 سالگیت بنویسم...عزیزم گل من تولدت مبارک.5 سال از به دنیا اومدنت گذشت...نمیتونم بگم خیلی زود گذشت یا خیلی سخت گذشت هیچ کدومش عزیزم خیلی خوب گذشت.بودن در کنار تو و پا به پای تو پیر شدن و دور شدن از سالهای جوانی...بودن در کنار تو و فکر کردن به آینده ات...فکر کردن به موفقیتت و روز به روز بزرگ شدنت....این 5سال برای هر دوی ما پر است از خاطرات خوب و شیرین و بعضا و گاه دردناک.دردناک مثل امروز که در بازی با پسر داییت سرت محکم خورد به درب آهنی و اندازه ی یه گردو ورم کرد....البته قضا و بلا بود عزیزم و خدا رو شکر که به خیر گذشت.آره پسرم 5 سال گذشت و تو وارد ششمین سال از زندگیت شدی سال آینده میری مدرسه و میشی کلاس اولی.فدای تو بشم بزرگ شدی ها...بزرگ و مرد.نمیدونی چقدر لذت میبرم وقتی بهم میگی مامان تو ناراحت نباش من بزرگ شدم برات ماشین میخرم.مامان تو ناراحت نباش اگه گوشیت خراب شد خودم برات گوشی میخرم.مامان!!!من حیلی دوستت دارم...مامان رمزتو باز کردم...مامان!دلم برات تنگ شده...مامان!منو ناز کن.....و اینک پسرم در آستانه ششمین سال تولدت و در پایان 5 سالگیت با تمام وجودم فریاد میزنم دوستت دارم و خوشبختی و سلامتی و نشاطت آرزوی قلبی من است.صدرای من!تولدت مبارک.پنج شمع خوشگل میذاریم روی کیکت با نمادهایی همچون سلامتی،موفقیت،خوشبختی،شادی و دلارامی...میلادت مبارک فرزندمبوس

صدرا


ادامه مطلب

موضوع : دل نوشته, عکس نوشت

چهارشنبه 18 شهريور 1394 |

فقط سلام...

سلام سلام و هزاران بار سلام به دوستان عزیز و گلمبوسدوست جونیا دلم واسه همتون تنگ شده از شما گلی جونا که پست جدید گذاشتید هم معذرت میخوام چون نتونستم بیام پیشتون.فعلا فقط اومدم بگم من هستم و حالمونم خوبه اما سرم خیلی شلوغه و امید که در اولین فرصت بیام پیش تک تک شما عزیزان.مامان آریا جون و مونای عزیزم نظرات خوشگلتونو خوندم ولی بی پاسخ تایید نمیکنم.به یادتونم و دوستتون دارم.فعلا خدانگهدارمحبتبای بای

موضوع :

سه شنبه 10 شهريور 1394 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد